تبليغاتX
حاشا،حاشاکه هرگزازمرگ هراسیده باشم
حاشا،حاشاکه هرگزازمرگ هراسیده باشم

 
 
محمد....(mamali)

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

mamali_art@yahoo.com

 

موضوعات

داریوش

شاملو

تو برو سفر سلامت

 

پیوند ها

نرم افزار های موبایل

قرمزته

چشمان سیاه

تازه های ادبی

زمستان

دامپزشکی

یه عشق داریوش

بوف من

ملکه شهریور

زیبا

پارس فوتبال

رضا صادقی

اجناس شگفت انگيز و ارزان لينک کن

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

یادگارهای پریشان شده شاملو

دست نوشته ای از داریوش

خودمو زحمت دادم

راهي

آواز پري ها

 
 

پیوند های روزانه

اکنون

 

امكانات جانبي

RSS 2.0
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود. هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد  

Weblog Themes By Pars Theme

نقد ترانه های بن بست و خونه از دکتر سیامک بهرام پرور 

 

نقد ترانه بن بست

 

ترانه ي بن بست قرابت ها و تناقض هاي جالبي با ترانه خونه دارد

باز هم صحبت از يك كوچه است و خانه هايش و يك رود بزرگ

اما اين بار داستان به طور كلي متفاوت است

 

ميون اينهمه كوچه كه بهم پيوسته

كوچه ي قديمي ما كوچه ي بن بسته

 

مي بينيد كه اين بار صحبت از ويراني نيست صحبت از بن بست بودن و قدمت است

در حقيقت اينجا شاعر رويكردي به اسلوب ساختن كوچه – وطن دارد و نكته اي كه مورد توجه قرار مي دهد بسيار تامل بر انگيز است

بن بست بودن كو چه ي بن بست كوچه ئي بي ارتباط است كوچه ئي كه به هيچ جائي راه نمي برد حتي به نا كجا

اما چرا كوچه وطن شاعر بن بست است و فراسوي اين بن بست چيست ؟ شاعر ما را با اين سوال ها به بند دوم مي برد

 

ديواره كاهگليه يه باغ خشك - كه پر از شعراي يادگاريه

بين ما مونده و اون رود بزرگ - كه هميشه مثل بودن جاريه

 

پس اين كوچه بن بست است چون يك ديوار كاهگلي راه را بسته است

خصوصيات اين كوچه جالب توجه است كاهگلي و پر از شعراي يادگاري و محدود كننده يك باغ خشك

با كمي تفكر مي توان دريافت كه صحبت از قدمت اين ديوار است

ديواري كه در عصر آهن و سيمان و بتون از كاهگل ساخته شده است و از ياد نبريم كه كاهگل و اصولا بوي كاهگل پشتوانه اي از حس قدمت در خود دارد

پس از آن تركيب پر از شعر هاي يادگاري مي آد پس اين ديوار ارزشمند است و ارزش آن به يادگاري هائي است كه در طول زمان بر آن نگاشته شده است و آخر اينكه محدود كننده يك باغ خشك است يعني در حقيقت پاسدار هيچ است

باغي كه ثمره و بهره اي از زيبائي ندارد اما چرا اين باغ خشك است ؟

چون ديوار بين ما و رود بزرگ واقع شده است كه مي تواند سرچشمه سبزي اين باغ باشد

اين رود كه مثل بودن جاري است نجات دهنده باغ است اما ديوار مانع سرسختي است

به روشني پيداست كه ديوار كاهگلي نماد سنت و باورهاي سنتي خشك است و در مقابل آن رود بزرگ نماد نوشدن و جاري شدن و سبز شدن است و شاعر معتقد است كه ما به باورهاي قديمي و خرافي مان چنان دلباخته ايم كه نه خشكي باغ برايمان مهم است نه رود برايمان اهميت دارد

 

صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماس

اين صدا لالائيه خواب خوبه بچه هاس

 

نكته جالب اين جاست كه همه مي دانيم رود وجود دارد

حتي بچه ها به زيبائي هاي رود واقفند اما تنها به آواي دورادور از آن دل خوش كرديم و در نتيجه چنين آوايي بجاي آن كه اسبابي براي بيدار كردن باشد تنها به درد لالائي و خوابيدن و رويا ديدن مي خورد

 

كوچه اما - هر چي هست - كوچه ي خاطره هاس

اگه تشنه است اگه خشك - مال ما كوچه ي ماس

 

شاعر كه خود اهل همين كوچه وطن است دليل را به زيبائي بازگو مي كند

چون اين كوچه كوچه خاطره هاي ماست و تخطي از اين خاطره ها انگار مالكيت ما را بر اين كوچه بهم مي زند و ادامه مي دهد

 

توي اين كوچه بدنيا اومديم

توي اين كوچه داريم پا ميگيريم

يه روزم مثل پدر بزرگ بايد

تو همين كوچه ي بن بست بميريم

 

اين كوچه وطن همه زندگي ماست و حتي موطن همه مرگ ما پس بايد بي هيچ تغييري حفظش كرد مثل عصر پدر بزرگ ها

شاعر اين جا با قراردادن خود – يا به عبارتي نيمه سنتي خود – به عنوان راوي – دلايل اين حفظ سنت را با شيوه هاي احساس انديش باز گو مي كند اما نيمه مدرن او نيز كه نسبت به نيمه سنتي اش عقل انديش تر است حرفاي خودش را دارد

 

اما ما عاشق روديم مگه نه

نمي تونيم پشت ديوار بمونيم

ما يه عمره تشنه بوديم مگه نه ؟

نبايد آيه ي حسرت بخونيم

 

عقل مي گويد كه آيا آب جان داروي خشكي باغ نيست ؟

آيا باغ خشك و بي ثمر اصولا افتخاري دارد كه ديوار كاهگلي داشته باشد ؟

آيا براي فرار از زنجير اين حسرتها نبايد لبان تشنه را با زلالي رود آشتي داد؟

اينها همه تقابل سنت و مدرنيته است چيزي كه بيش از هر چيزي در دهه هاي چهل و پنجاه در ايران غوغا مي كرد

در حقيقت انسان موجودي دو پاره بود كه نيمش به واسطه تربيت و تاثير اجتماع خصوصيات سنتي اش را حفظ و نيمي ديگر به واسطه ي تحولات دنياي خارج به سمت مدرنيته حركت كرده بود

محصول اوليه اين دو پاره گي بي لذتي خواهد بود بي لذتي و حسرتي كه آثارش را به شكل ياس و دل مردگي و سر خوردگي مي توان ديد

چنين خصوصياتي در تمام جوامع در حال گذار ديده مي شود

و شاعر به زيبائي اين دو پارگي را به نمايش مي گذارد و البته نهايتا تصميم عقل آينده انديشش را برتر مي بيند و مي سرايد

 

دست خسته مو بگير - تا ديوار گلي رو خراب كنيم

يه روزي - هر روزي باشه دير و زود

مي رسيم با هم به اون رود بزرگ

تناي تشنمونو مي زنيم به پاكي زلال رود

 

جالب اين جاست كه شاعر با اين كه خسته است اما مي داند كه عجله در اين روند تكويني تنها مي تواند اثر سو داشته باشد

او مي داند كه يك روز دير يا زود بالاخره اين اتفاق خواهد افتاد لذا اصرار نمي كند كه همين حالا جامعه بايد سير تحولات خويش را در گستره ي زمان طي كند و با رشدي گام به گام به جايي برسد كه ديگر آواي دلپذير رودسار سبزي و آباداني تنها يك خيال نباشد و پاكي و زلاليش پذيراي تن هاي تشنه گردد و اين گونه است كه شاعر هم چنان نور اميدواري اش را بر كوچه بن بست مي تاباند.در نقد ترانه خونه و بن بست به اين خلاصه مي رسيم كه

شاعر گذشته پر عظمت خانه – وطن را در شعر خونه مي ستايد و پاس مي دارد و دلتنگ آن عظمتها ست و از سوي ديگر در ترانه بن بست از باورهاي قديمي كه ديواري در برابر شكوفائي كوچه – وطن هستند گلايه مي كند

در خونه اين مفاهيم را مي بينيم

خانه – خاطرات قديمي از خانه – نادلپذير بودن فعلي خانه – رود – تصميم براي باز ساختن خانه

ولي در بن بست با اين تركيب ها طرف هستيم

كوچه – خاطرات قديمي كوچه – نادلپذير بودن فعلي كوچه – رود – تصميم براي نو آفريني كوچه

شباهت غير قابل انكار است ولي اين ظاهر كار است چون شيوه استفاده از مفاهيم در اين دو شعر تقريبا در تضاد با هم قرار دارد

در خونه ويراني خانه به سبب سيل است كه از رود برخاسته پس رود مولفه اي منفي است كه سيل آب آن ويرانگر خانه است

اما در بن بست كوچه خشك است چون ما قصد خراب كردن ديوار كاهگلي كه سدي بر رود است را نداريم و مي بينيم كه رود مولفه اي مثبت است كه سبزي و آباداني را

به همراه مي آورد

راستي شما دوست عزيز و دوستدار ترانه راز ماندگاري اين ترانه ها را در چه مي دانيد از ميان اظهار نظرات مختلف در مورد ترانه هاي استاد ايرج جنتي عطائي - تكرارنظر استاد تورج شعبانخاني براي حسن ختام اين بخش مرتبط تر از سايرين است

ايرج از يك دغدغه اجتماعي به يك ترانه پر احساس عاشقانه مي رسيد و اين يكي از دلايل ماندگاري آثار اوست.

 


 

نقد ترانه ي خونه

 

خونه ترانه اي كاملا نمادين است در عين عال در دسته شعر حكايتها نيز جاي مي گيرد روايت ترانه از زمان حال با اين بند شروع مي شود

 

خونه - اين خونه ي ويرون - واسه من هزار تا خاطره داره

خونه - اين خونه ي تاريك - چه روزائي رو بيادم مي آره

 

در همين بند ابتدائي ما با چند مفهوم كليدي همراه مي شويم ويراني و تاريكي

حال حاضر و خاطره روزهاي گذشته و در مي يابيم صحبت از خانه ايست كه گذشته هاي زيباي پر نورو غرورش را با تاريكي و ويراني عوض كرده است اما چرا؟

و با اين سوال به بند دوم مي رويم

 

اون روزا يادم نمي ره - ديوار خونه پر از پنجره بود

تا افق - همسايه ي ما - دريا بود ستاره بود منظره بود

 

شاعر چرا را بي پاسخ مي گذارد ولي از زيبائي هاي گذشته با حس نوستالژيك خود سخن مي گويد پنجره نماد روشنائي و ارتباط - دريا نماد وسعت و زيبائي - ستاره نماد اميد و نور ...همه و همه منظره هاي فراموش نشدني اند و باز مي سرايد

 

خونه خونه - جاي بازي - براي آفتاب و آب بود

پره نور واسه بيداري - پره سايه واسه خواب بود

 

در اين بند دو نكته وجود دارد

اول افسوس حاصل از تكرار خونه در مصرع اول كه از حيث فرم حالتي دريغ خواهانه ايجاد مي كند كه اين حالت با مفهوم شادماني كلمه بازي به تضادي جالب توجه مي رسد و دوم اشاره به اين كه در اين خانه همه چيز سرجايش بوده است

نور براي بيداري - سايه براي خواب يعني جمعي از تضادها كه با حضور بموقع خود به واسطه نظم مناسب - زاينده آرامش و زندگي اند ادامه مي دهيم

 

پدرم مي گفت قديما كينه هامونو دور انداخته بوديم

توي برف و باد و بارون - خونه رو با قلبامون ساخته بوديم

 

براي ساختن چنان خانه بايد هم چنين بود اگر قرار باشد زيبائي باشد زشتي كينه به كار نمي آد و اگر قرار باشد جائي براي بازي پر تلالو آفتاب و آب ساخت بايد با برف و باد و باران - مظاهر قهر تقدير و طبيعت جنگيد - و چنين جنگي جز با نيروي عشق ميسر نيست عشقي به خانه و خانمان و وطن

 

خونه عشق مادرم بود - كه تو باغچه اش گل اطلسي مي كاشت

خونه روح پدرم بود - چيزي رو هم پاي خونه دوست نداشت

 

نه تنها تركيب واژگان اين چند بند سرشار از نرمي و لطافت و زيبائي است پنجره دريا ستاره آفتاب آب نور سايه قلب عشق اطلسي روح ...وبا نگاهي دقيقتر به راحتي مي توان دريافت كه موسيقي شعر از آغاز با لحني كش دار و لالائي وار آغاز مي شود و بتدريج در دو بند اخير با افزوده شدن بر طول مصرعهاي زوج اين ا لحن آرام و رودخانه وار تقويت مي شود تا خواننده در آرامش اين ياد آوري هاي زيبا غرق شود و به هم حسي با راوي در عشق به اين خانه و خانمان نزديك شود

اما به ناگهان بند بعدي با وزن كوبشي و مقطع و كوتاهش مانند پتك بر سر مخاطب آوار مي شود

 

سيل غارتگر اومد - از تو رود خونه گذشت

پلا رو شكست و برد - زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سيل - خونه رو ويرونه كرد

پدر پيرمو كشت - مادر و ديوونه كرد

 

همانطور كه سيل به ناگهان سر مي رسدهمه چيز در شعر نيز به ناگهان اتفاق مي افتد

وزن كوبشي و كوتاه مي شود كلمات از لطافت به خشونت مي رسد سيل غارتگر شكست برد زد ويرونه كشت ديوونه و ... و كليت شعر به يك نفس نفس زدن ديوانه وار از ترس تشبيه مي شود

از سوي ديگر تعدد فعلها در اين دو بند حكايت از زيرو رو شدن همه چيز دارد و سرعت اين فرايند

و درست همين جاست كه ما جواب چراي بند آغازين را به بي رحمانه ترين شكل مي گيريم اما سيل همانطور كه ناگهاني آمده ناگهاني هم خواهد رفت و البته دريغ و افسوس در پس خود به جا خواهد گذاشت دريغي كه با لحني كشدار تر از آغاز مويه مي كند.

 

حالا من موند مو اين ويرونه ها

پره خشمو كينه ي ديوونه ها

 

اما راستي آيا اين پايان ترانه است شايد اگر ترانه سراي ديگري غير از جنتي بود همين پايان تلخ و مويه وار را بر مي گزيند و تمام اما او با تمام گلايه اي كه از اوضاع دارد و سياهيها را مي بيند اميد به نور را نيز از دست نداده است پس مي سرايد

 

من زخمي من خسته من پاك

مي نويسم آخرين حرفو رو خاك

 

كي مياد دست توي دستم بزاره

تا بسازيم خونه مونو دوباره

 

انسان وظيفه اي جز ساختن ندارد حتي اگر هزار بار سيل غارتگر از هزار رودخانه بگذرد رسالت انساني چيزي جز اين نيست اما اين را هم باور دارد كه يك دست صدا ندارد و اصولا - خانه وطن تنها براي ( من ) نيست مال ( ما ) است و شاعر آخرين حرفش را بر روي سنگ خاكش مي نويسد تا اگر از امروزيان اش كسي به همراهيش بر نخاست فرداييان او ياري گرش باشند

ناگفته پيداست كه ترانه ماندگار خونه ستايشي از گذشته پر شكوه وطن و نكوهش ويراني اش در زمانه ي شاعر است شاعر خود را ميراث دار آن گذشته پر نور مي داند و به همين سبب تن به تاريكي و ويراني نمي تواند بسپرد

دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

 

دست نوشته ای از داریوش

در مسیر سفری که به باکو دارم ، می دانم حادثه ای در راهه، حادثه ای که تا این حد با آن روبرو نشدم . 2 ساعت و 45 دقیقه پرواز بر فراز سرزمین ام... معنی مبهوت و کبود وگس را لمس کردم، و نگاهم را از خاک خسته بر نمی داشتم.
بندرعباس، شیراز، اصفهان...
بالهای خیالم را باز کردم تا به هر کجا که خواست، پرواز کند.
روزگار غریبی است! زمانی در ایران بودم و تلاشم این بود که خارج شم ، حالا بیرون از اون سرزمین همه جا میشه رفت، جز خانه!
الان تهران را زیر پا دارم، آسمان اش گرفته و ابری است؛ سوسوی چراغی را از پشت ابرها نمی بینم، ولی می بینم که پشت این ابرها، در کوچه پس کوچه های سرزمینی که از خاطرات کودکی ،نوجوانی و جوانی ام پرشده اند، چه میگذرد. حس غریبی دارم، یاد شعر زیبای حمید مصدق می افتم، هنوز بخشی از وجودم در آنجا باقی است .
با تو ام ای دلبند،
سوی ابری که نخواهد آمد، و نخواهد بارید،
چشم امید مبند،
همتی هست اگر، با من و توست
تا در این خشک کویر،
از دل سنگ برآریم آبی...
دنیای تصویر رویا چه بی حد و مرزه!
لحظاتی در خاطراتم گم شدم، کوچه پس کوچه های تهران، خاطرات دور، خاطرات شیرین، شکست ها، شیفتگی ها و آشفتگی ها، روزهای تلخ و شیرین، لحظات ناب و فراموش نشدنی با یاران، خاطره هایی خاموش اما پرهیاهو، یادگار دوران قبل از این کوچ غریب به دیار غربت...
تا چراغ وطنم خاموش است،
سوگوارانه جهان میگذرد
خون گل میچکد از ثانیه ها
شب پر از نعش جوان میگذرد...

داریوش
6 ژانویه 2009

سه شنبه بیستم اسفند 1387 |

 

راهي

در تب و تاب رفتنم ، به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر
مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ، هر نفس از من بنویس
مرا به دنیا بنویس ، همیشه تنها بنویس
به آب و خاک ، آتش و باد ، برای فردا بنویس
تو جان من باش و بگو ، به یاد من باشو بگو
میلاد من باش و بگو ، جانان من باش و بگو

نفس اگر امان نداد‌ ، روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت ، مرا دوباره جان نداد
دست و زبان من تو باش ، نامه رسان من تو باش
حافظه ی تبار من ، نام و نشان من تو باش
بگو حکایت مرا ، قصه ی هجرت مرا
توشه ی از غزل ببخش راه زیارت مرا
تو جان من باش و بگو ، جانان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو ، میلاد من باش و بگو

نفس اگر توان نداد ، مرا دوباره جان نداد
به این همیشه ناتمام ، زمان اگر امان نداد
تو جان من باش و بگو ، زبان من باش و بگو
بر سر گلدسته ی عشق ، اذان من باش و بگو
بگو که مثله من کسی ، به پای عشق سر نداد
از آنسوی آب خبر نشد ، خبر نداد

دوشنبه سی ام دی 1387 |

 

آواز پري ها

شعله زد عشق و من از نو
نو شدم
پر شدم از عشق تو
مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت

من به خود برگشتم از تو
تو شدم

آه ، با تو من چه رعنا می شوم
آه ، از تو من چه زیبا می شوم
عطر لبخنده خدا می گیرم و
شکل آواز پری ها می شوم

با تو من هم جامه ی شب می شوم
هم طپش با گرگره تب می شوم
با تو من هم بستره گلبرگ ها
از شکفتن ها لبالب می شوم

شعله زد عشق و من از نو
نو شدم
پر شدم از عشق تو
مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت
من به خود برگشتم از تو
تو شدم

آه ، با تو من چه رعنا می شوم
آه ، از تو من چه زیبا می شوم
عطر لبخنده خدا می گیرم و
شکل آواز پری ها می شوم

آه ، هستی جز تمنای تو نیست
آه ، لذت جز تماشای تو نیست
یک نفس دور از تو باشم ، مرده ام
زندگی جز مرگ در پای تو نیست

شعله زد عشق و من از نو ،
نو شدم
پر شدم از عشق تو
مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت
من به خود برگشتم از تو
تو شدم

آه ، با تو من چه رعنا می شوم
آه ، از تو من چه زیبا می شوم
عطر لبخنده خدا می گیرم و
شکل آواز پری ها می شوم

دوشنبه سی ام دی 1387 |

 

تصوير رويا

شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکسه یک رویاست
تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشماتو می بندی

تو رو آغوش می گیرم
تنم سر ریزه رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغو من جاشه
تورو آغوش می گیرم

هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو
به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر می شه
از این تصویر رویایی
تماشا کن ، تماشا کن
چه بی رحمانه زیبای

دوشنبه سی ام دی 1387 |

 

هم درد

با تو ای همدرد ، ای عشق
با تو درمان یافت این دل
خانه ات جاوید آباد
از تو سامان یافت این دل
ای سراپا عاطفه ، جز یاریت یاری ندارم
ای کلامت شعر بوسه ، بی تو غم خواری ندارم
آسمان خانه ات
یه کهکشان رنگین کمان است
و آن نگاهت
روشنی چون نو عروس آسمان است


زندگانیت ترانه ، گریه هایت عاشقانه
واژه هایت ساده گویی ، گفتگوی کودکانه
دیدگانت بامدادان ، اشکهایت چشمه ساران
چهره ات رنگ سپیده ، گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران ، زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ای از عطر پاکه گلعذاران

با تو ای همدرد ، ای عشق
با تو باران در بهاران
مثله یک قطره تو دریا
گم شدن در جمع یاران
با تو ای همزاد ، همدل
با تو ام بی باده مستم
سر نپیچم هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم
ای سرا پا بی نیازی
در کنارت بی نیازم
با تو رودم ، با تو ابرم
هم نشیبم ، هم فرازم

آب و خاک و باد و آتش
خانه در تو ، جمله در تو
مهر و کین و خشم و بخشش
جمع در تو ، سر به سر تو

آفتاب و آسمانی ، بی نهایت بی کرانی
دشمنه سردی و ظلمت ، روشنی بخشه جهانی

آفتاب و آسمانی ، بی نهایت بی کرانی
دشمنه سردی و ظلمت ، روشنی بخشه جهانی

دوشنبه سی ام دی 1387 |

 

معجزه خاموش

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده
یه آه خداحافظ ، یه فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا ، حسی من و از من برد
یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو

یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو


برگرد (برگرد) به برگشتن ، از فاصله دورم کن
یه خاطره با من باش ، یه گریه غرورم کن
از گرگر بی رحمه این تجربه ی من سوز
پرواز رهایی باش به ضیافته دیروز
به کوچه که پیوستی ، شهر از تو لبالب شد
لحظه آخر لحظه ، شب عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
راهی شدنت حرفه نقطه چینه پایان بود

ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو
یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستریه پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو

دوشنبه سی ام دی 1387 |

 

دل تنگم

امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم

مثل من که مثل من ، گم ترانه کمرنگم

امروز چه دلتنگم
خاکستریم انگار
هم خاطره ی زنبق ، یک لحظه پس از رگبار
امروز چه دلتنگم
از جنس تکاپوی مصنوعیه فواره
بر حاشیه ی تکرار

امروز چه دلتنگم
مبهوت و کبود و گس
بر حضور مجروحم ، چه فاخته ، چه کرکس
چه سرخه خیابان و چه قهوه ای کوچه
شکله سایه ی ابرم ، بودنی سیاه و بس
امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم

بر مرکب چوبینم ، از کوچ نمی مانم
هم ساعته میدان چه بر دایره می رانم
بی حوصله ،بی رویا ، دریاچه ی اندوهم
تدفین جرگه و جنگل ، سوگواریه کوهم

آه ، ای منه جان خسته
عصیان فروخفته
انفجاره پنهان و افسانه ی ناگفته
امروز که دلتنگم ، ناگهانه طغیان کن
شهر بهت و بهتان را به حادثه مهمان کن

امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم

دوشنبه سی ام دی 1387 |

 

شب تاب

دل رویا گرفته ، چه کابوسی ، مگه نه
نه خورجینی ، نه اسبی ، نه فانوسی نه ، مگه نه
نه گلدسته ، نه محراب ، نه ناقوسی ، مگه نه
بر این تخته شکنجه ، نه طاوسی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

چه تصویره غریبی ، همه بی سر ، مگه نه
یکی شده با زمین باله کفتر ، مگه نه
گل قالی سر دار پلاسیده ، مگه نه
سر چل گیس قصه تراشیده ، مگه نه
نترس از این سیاهی
تو شبتابی ، مگه نه
نترس از مرگ دریا
خود آبی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم
من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

هنوز دست تو تنها خود سازه ، مگه نه
با تو جمعه ی دلگیر چه دل بازه ، مگه نه
صدای تو بی پایان سر آغازه ، مگه نه
خواب این شرم شرقی چقدر نازه ، مگه نه


نترس از این سیاهی
تو شبتابی ، مگه نه
نترس از مرگ دریا
خود آبی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم
من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم
من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

دوشنبه سی ام دی 1387 |

 

ساعت شوم

توی این ساعت شوم ، توی این فصل کبود
وسط تعزیه ی هیشکی نیست ، هیشکی نبود
توی هیر و ویر این جشن جنجال سکوت
کی صداتو برده میهن خشم آلود
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب ، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب ، شب رفته و شب اومده

مگه تو تقویم سکون ، ستاره تو چاه کیه
سال روی شاخ چی و خندق سر راه کیه
بگو تو فال قهوه مون ،عجوزه بدخواه کیه
آفتاب لب بوم کی و عقرب روی ماه کیه
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب ، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب ، شب رفته و شب اومده

خونه از گریه پره ، کوچه از مرگه غزل
توی ویرونیه باغ ، نعش گل بغل بغل
قطره ای اشک اینجا ، شعله ای آب اونجا
پاره ای گل اینجا ، تیکه ای ماه اونجا
کوچه تا کوچه هراس ، خونه تا خونه عزا
دل به دل نفرین و لب به لب نعش دعا
لشگر گل خوار رو کی به راه انداخته
خواهر خورشید و کی به چاه انداخته

خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب ، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب ، شب رفته و شب اومده

دوشنبه سی ام دی 1387 |