نقد ترانه های بن بست و خونه از دکتر سیامک بهرام پرور
نقد ترانه بن بست
ترانه ي بن بست قرابت ها و تناقض هاي جالبي با ترانه خونه دارد
باز هم صحبت از يك كوچه است و خانه هايش و يك رود بزرگ
اما اين بار داستان به طور كلي متفاوت است
ميون اينهمه كوچه كه بهم پيوسته
كوچه ي قديمي ما كوچه ي بن بسته
مي بينيد كه اين بار صحبت از ويراني نيست صحبت از بن بست بودن و قدمت است
در حقيقت اينجا شاعر رويكردي به اسلوب ساختن كوچه – وطن دارد و نكته اي كه مورد توجه قرار مي دهد بسيار تامل بر انگيز است
بن بست بودن كو چه ي بن بست كوچه ئي بي ارتباط است كوچه ئي كه به هيچ جائي راه نمي برد حتي به نا كجا
اما چرا كوچه وطن شاعر بن بست است و فراسوي اين بن بست چيست ؟ شاعر ما را با اين سوال ها به بند دوم مي برد
ديواره كاهگليه يه باغ خشك - كه پر از شعراي يادگاريه
بين ما مونده و اون رود بزرگ - كه هميشه مثل بودن جاريه
پس اين كوچه بن بست است چون يك ديوار كاهگلي راه را بسته است
خصوصيات اين كوچه جالب توجه است كاهگلي و پر از شعراي يادگاري و محدود كننده يك باغ خشك
با كمي تفكر مي توان دريافت كه صحبت از قدمت اين ديوار است
ديواري كه در عصر آهن و سيمان و بتون از كاهگل ساخته شده است و از ياد نبريم كه كاهگل و اصولا بوي كاهگل پشتوانه اي از حس قدمت در خود دارد
پس از آن تركيب پر از شعر هاي يادگاري مي آد پس اين ديوار ارزشمند است و ارزش آن به يادگاري هائي است كه در طول زمان بر آن نگاشته شده است و آخر اينكه محدود كننده يك باغ خشك است يعني در حقيقت پاسدار هيچ است
باغي كه ثمره و بهره اي از زيبائي ندارد اما چرا اين باغ خشك است ؟
چون ديوار بين ما و رود بزرگ واقع شده است كه مي تواند سرچشمه سبزي اين باغ باشد
اين رود كه مثل بودن جاري است نجات دهنده باغ است اما ديوار مانع سرسختي است
به روشني پيداست كه ديوار كاهگلي نماد سنت و باورهاي سنتي خشك است و در مقابل آن رود بزرگ نماد نوشدن و جاري شدن و سبز شدن است و شاعر معتقد است كه ما به باورهاي قديمي و خرافي مان چنان دلباخته ايم كه نه خشكي باغ برايمان مهم است نه رود برايمان اهميت دارد
صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماس
اين صدا لالائيه خواب خوبه بچه هاس
نكته جالب اين جاست كه همه مي دانيم رود وجود دارد
حتي بچه ها به زيبائي هاي رود واقفند اما تنها به آواي دورادور از آن دل خوش كرديم و در نتيجه چنين آوايي بجاي آن كه اسبابي براي بيدار كردن باشد تنها به درد لالائي و خوابيدن و رويا ديدن مي خورد
كوچه اما - هر چي هست - كوچه ي خاطره هاس
اگه تشنه است اگه خشك - مال ما كوچه ي ماس
شاعر كه خود اهل همين كوچه وطن است دليل را به زيبائي بازگو مي كند
چون اين كوچه كوچه خاطره هاي ماست و تخطي از اين خاطره ها انگار مالكيت ما را بر اين كوچه بهم مي زند و ادامه مي دهد
توي اين كوچه بدنيا اومديم
توي اين كوچه داريم پا ميگيريم
يه روزم مثل پدر بزرگ بايد
تو همين كوچه ي بن بست بميريم
اين كوچه وطن همه زندگي ماست و حتي موطن همه مرگ ما پس بايد بي هيچ تغييري حفظش كرد مثل عصر پدر بزرگ ها
شاعر اين جا با قراردادن خود – يا به عبارتي نيمه سنتي خود – به عنوان راوي – دلايل اين حفظ سنت را با شيوه هاي احساس انديش باز گو مي كند اما نيمه مدرن او نيز كه نسبت به نيمه سنتي اش عقل انديش تر است حرفاي خودش را دارد
اما ما عاشق روديم مگه نه
نمي تونيم پشت ديوار بمونيم
ما يه عمره تشنه بوديم مگه نه ؟
نبايد آيه ي حسرت بخونيم
عقل مي گويد كه آيا آب جان داروي خشكي باغ نيست ؟
آيا باغ خشك و بي ثمر اصولا افتخاري دارد كه ديوار كاهگلي داشته باشد ؟
آيا براي فرار از زنجير اين حسرتها نبايد لبان تشنه را با زلالي رود آشتي داد؟
اينها همه تقابل سنت و مدرنيته است چيزي كه بيش از هر چيزي در دهه هاي چهل و پنجاه در ايران غوغا مي كرد
در حقيقت انسان موجودي دو پاره بود كه نيمش به واسطه تربيت و تاثير اجتماع خصوصيات سنتي اش را حفظ و نيمي ديگر به واسطه ي تحولات دنياي خارج به سمت مدرنيته حركت كرده بود
محصول اوليه اين دو پاره گي بي لذتي خواهد بود بي لذتي و حسرتي كه آثارش را به شكل ياس و دل مردگي و سر خوردگي مي توان ديد
چنين خصوصياتي در تمام جوامع در حال گذار ديده مي شود
و شاعر به زيبائي اين دو پارگي را به نمايش مي گذارد و البته نهايتا تصميم عقل آينده انديشش را برتر مي بيند و مي سرايد
دست خسته مو بگير - تا ديوار گلي رو خراب كنيم
يه روزي - هر روزي باشه دير و زود
مي رسيم با هم به اون رود بزرگ
تناي تشنمونو مي زنيم به پاكي زلال رود
جالب اين جاست كه شاعر با اين كه خسته است اما مي داند كه عجله در اين روند تكويني تنها مي تواند اثر سو داشته باشد
او مي داند كه يك روز دير يا زود بالاخره اين اتفاق خواهد افتاد لذا اصرار نمي كند كه همين حالا جامعه بايد سير تحولات خويش را در گستره ي زمان طي كند و با رشدي گام به گام به جايي برسد كه ديگر آواي دلپذير رودسار سبزي و آباداني تنها يك خيال نباشد و پاكي و زلاليش پذيراي تن هاي تشنه گردد و اين گونه است كه شاعر هم چنان نور اميدواري اش را بر كوچه بن بست مي تاباند.در نقد ترانه خونه و بن بست به اين خلاصه مي رسيم كه
شاعر گذشته پر عظمت خانه – وطن را در شعر خونه مي ستايد و پاس مي دارد و دلتنگ آن عظمتها ست و از سوي ديگر در ترانه بن بست از باورهاي قديمي كه ديواري در برابر شكوفائي كوچه – وطن هستند گلايه مي كند
در خونه اين مفاهيم را مي بينيم
خانه – خاطرات قديمي از خانه – نادلپذير بودن فعلي خانه – رود – تصميم براي باز ساختن خانه
ولي در بن بست با اين تركيب ها طرف هستيم
كوچه – خاطرات قديمي كوچه – نادلپذير بودن فعلي كوچه – رود – تصميم براي نو آفريني كوچه
شباهت غير قابل انكار است ولي اين ظاهر كار است چون شيوه استفاده از مفاهيم در اين دو شعر تقريبا در تضاد با هم قرار دارد
در خونه ويراني خانه به سبب سيل است كه از رود برخاسته پس رود مولفه اي منفي است كه سيل آب آن ويرانگر خانه است
اما در بن بست كوچه خشك است چون ما قصد خراب كردن ديوار كاهگلي كه سدي بر رود است را نداريم و مي بينيم كه رود مولفه اي مثبت است كه سبزي و آباداني را
به همراه مي آورد
راستي شما دوست عزيز و دوستدار ترانه راز ماندگاري اين ترانه ها را در چه مي دانيد از ميان اظهار نظرات مختلف در مورد ترانه هاي استاد ايرج جنتي عطائي - تكرارنظر استاد تورج شعبانخاني براي حسن ختام اين بخش مرتبط تر از سايرين است
ايرج از يك دغدغه اجتماعي به يك ترانه پر احساس عاشقانه مي رسيد و اين يكي از دلايل ماندگاري آثار اوست.
نقد ترانه ي خونه
خونه ترانه اي كاملا نمادين است در عين عال در دسته شعر حكايتها نيز جاي مي گيرد روايت ترانه از زمان حال با اين بند شروع مي شود
خونه - اين خونه ي ويرون - واسه من هزار تا خاطره داره
خونه - اين خونه ي تاريك - چه روزائي رو بيادم مي آره
در همين بند ابتدائي ما با چند مفهوم كليدي همراه مي شويم ويراني و تاريكي
حال حاضر و خاطره روزهاي گذشته و در مي يابيم صحبت از خانه ايست كه گذشته هاي زيباي پر نورو غرورش را با تاريكي و ويراني عوض كرده است اما چرا؟
و با اين سوال به بند دوم مي رويم
اون روزا يادم نمي ره - ديوار خونه پر از پنجره بود
تا افق - همسايه ي ما - دريا بود ستاره بود منظره بود
شاعر چرا را بي پاسخ مي گذارد ولي از زيبائي هاي گذشته با حس نوستالژيك خود سخن مي گويد پنجره نماد روشنائي و ارتباط - دريا نماد وسعت و زيبائي - ستاره نماد اميد و نور ...همه و همه منظره هاي فراموش نشدني اند و باز مي سرايد
خونه خونه - جاي بازي - براي آفتاب و آب بود
پره نور واسه بيداري - پره سايه واسه خواب بود
در اين بند دو نكته وجود دارد
اول افسوس حاصل از تكرار خونه در مصرع اول كه از حيث فرم حالتي دريغ خواهانه ايجاد مي كند كه اين حالت با مفهوم شادماني كلمه بازي به تضادي جالب توجه مي رسد و دوم اشاره به اين كه در اين خانه همه چيز سرجايش بوده است
نور براي بيداري - سايه براي خواب يعني جمعي از تضادها كه با حضور بموقع خود به واسطه نظم مناسب - زاينده آرامش و زندگي اند ادامه مي دهيم
پدرم مي گفت قديما كينه هامونو دور انداخته بوديم
توي برف و باد و بارون - خونه رو با قلبامون ساخته بوديم
براي ساختن چنان خانه بايد هم چنين بود اگر قرار باشد زيبائي باشد زشتي كينه به كار نمي آد و اگر قرار باشد جائي براي بازي پر تلالو آفتاب و آب ساخت بايد با برف و باد و باران - مظاهر قهر تقدير و طبيعت جنگيد - و چنين جنگي جز با نيروي عشق ميسر نيست عشقي به خانه و خانمان و وطن
خونه عشق مادرم بود - كه تو باغچه اش گل اطلسي مي كاشت
خونه روح پدرم بود - چيزي رو هم پاي خونه دوست نداشت
نه تنها تركيب واژگان اين چند بند سرشار از نرمي و لطافت و زيبائي است پنجره دريا ستاره آفتاب آب نور سايه قلب عشق اطلسي روح ...وبا نگاهي دقيقتر به راحتي مي توان دريافت كه موسيقي شعر از آغاز با لحني كش دار و لالائي وار آغاز مي شود و بتدريج در دو بند اخير با افزوده شدن بر طول مصرعهاي زوج اين ا لحن آرام و رودخانه وار تقويت مي شود تا خواننده در آرامش اين ياد آوري هاي زيبا غرق شود و به هم حسي با راوي در عشق به اين خانه و خانمان نزديك شود
اما به ناگهان بند بعدي با وزن كوبشي و مقطع و كوتاهش مانند پتك بر سر مخاطب آوار مي شود
سيل غارتگر اومد - از تو رود خونه گذشت
پلا رو شكست و برد - زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سيل - خونه رو ويرونه كرد
پدر پيرمو كشت - مادر و ديوونه كرد
همانطور كه سيل به ناگهان سر مي رسدهمه چيز در شعر نيز به ناگهان اتفاق مي افتد
وزن كوبشي و كوتاه مي شود كلمات از لطافت به خشونت مي رسد سيل غارتگر شكست برد زد ويرونه كشت ديوونه و ... و كليت شعر به يك نفس نفس زدن ديوانه وار از ترس تشبيه مي شود
از سوي ديگر تعدد فعلها در اين دو بند حكايت از زيرو رو شدن همه چيز دارد و سرعت اين فرايند
و درست همين جاست كه ما جواب چراي بند آغازين را به بي رحمانه ترين شكل مي گيريم اما سيل همانطور كه ناگهاني آمده ناگهاني هم خواهد رفت و البته دريغ و افسوس در پس خود به جا خواهد گذاشت دريغي كه با لحني كشدار تر از آغاز مويه مي كند.
حالا من موند مو اين ويرونه ها
پره خشمو كينه ي ديوونه ها
اما راستي آيا اين پايان ترانه است شايد اگر ترانه سراي ديگري غير از جنتي بود همين پايان تلخ و مويه وار را بر مي گزيند و تمام اما او با تمام گلايه اي كه از اوضاع دارد و سياهيها را مي بيند اميد به نور را نيز از دست نداده است پس مي سرايد
من زخمي من خسته من پاك
مي نويسم آخرين حرفو رو خاك
كي مياد دست توي دستم بزاره
تا بسازيم خونه مونو دوباره
انسان وظيفه اي جز ساختن ندارد حتي اگر هزار بار سيل غارتگر از هزار رودخانه بگذرد رسالت انساني چيزي جز اين نيست اما اين را هم باور دارد كه يك دست صدا ندارد و اصولا - خانه وطن تنها براي ( من ) نيست مال ( ما ) است و شاعر آخرين حرفش را بر روي سنگ خاكش مي نويسد تا اگر از امروزيان اش كسي به همراهيش بر نخاست فرداييان او ياري گرش باشند
ناگفته پيداست كه ترانه ماندگار خونه ستايشي از گذشته پر شكوه وطن و نكوهش ويراني اش در زمانه ي شاعر است شاعر خود را ميراث دار آن گذشته پر نور مي داند و به همين سبب تن به تاريكي و ويراني نمي تواند بسپرد