|
دوستش می دارم
چرا که ميشناسمش به دوستی و يگانگی
_ شهر
همه بيگانگی و عداوت است. _

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گيرم
تنهايي غم انگیزش را در می يابم .
اندوهش
قربی دلگیر است
در قربت و تنها يي ،
هم چنان که شادی اش
طلوع همه ي آفتاب هاست
و صبحا نه
و نان گرم ،
و پنجره يي
که صبح گاهان
به هوا ي پاک
گشود ه می شود ،
و طراوت شمعدانی ها
در پاشو يه ي حوض .
چشمه يي
پروانه يي و گلی کوچک
از شادی
سر شارش می کند ،
و ياسی معصومانه
از اندوهی
گرانبار ش ! _ :
این که بامداد او دیری است
تا شعری نسروده است .
چندان که بگویم
(( امشب شعری خواهم نوشت ))
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود
چنان چون سنگی
که به دریاچه يي
و بودا
که به نيروانا .
و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگویم که سعادت
حادثه يي است بر اساس اشتبا هی ،
اندوه
سرا پایش را در بر می گیرد
چنان چون در ياچه يي
که سنگی را
و نيروانا
که بودا را .
چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است :
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار نیست .
بر چهره ي زنده گانی من
که بر ان
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند

آیدا
لبخند آمرزشيست .
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندانی که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیز ي
به هیات او در آمده بود .
آن گاه دانستم که مرا دیگر
از او
گزیر نیست .
از کتاب "" آیدا : درخت و خنجر و خاطره ""

|