تبليغاتX
حاشا،حاشاکه هرگزازمرگ هراسیده باشم
حاشا،حاشاکه هرگزازمرگ هراسیده باشم

 
 
محمد....(mamali)

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

mamali_art@yahoo.com

 

موضوعات

داریوش

شاملو

تو برو سفر سلامت

 

پیوند ها

نرم افزار های موبایل

قرمزته

چشمان سیاه

تازه های ادبی

زمستان

دامپزشکی

یه عشق داریوش

بوف من

ملکه شهریور

زیبا

پارس فوتبال

رضا صادقی

اجناس شگفت انگيز و ارزان لينک کن

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

یادگارهای پریشان شده شاملو

دست نوشته ای از داریوش

خودمو زحمت دادم

راهي

آواز پري ها

 
 

پیوند های روزانه

اکنون

 

امكانات جانبي

RSS 2.0
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود. هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد  

Weblog Themes By Pars Theme

کلامی از داریوش


با سپاس و درود به شما عزیزان،
عارف لبنانی، جبـران خلیـل جبـران، با اشـاره به گـوشـه ای از فرهنگ
ما، عیبجویـی را صـفت اختصاصـی و سـرشـت مـا ایـرانیان مـی نامد.

چه بر سـر ما آمـده و به کـجا میرود این قوم تیپاخوردهء رنجـور؟
کـه اگـر از نـسل سـیمرغیم و آشـیانه در بلندای کوه هـا داریـم، پـس چرا نمیتوانیم یا نمیخواهیم یا نمیدانیم چـگونه بال بیفشـانیم و پـرواز کنیم؟
اینکه ما تن های تنهائیم واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد.

بیائیم از شعار بگذریم و به شعور برسیم.
بیائیم به افق روشن دوردستها بنگریم و راهی برای پیوستن به هم و پیوند دادن دیگران به یکدیگر پیش بگیریم. راهی که دیگران میبایست میرفتند، اما نرفتند و ما را نیمه راه رها کردند.
بیائیم و ببینیم تـوانائی هـای هـر کـدام از مـا چـیـسـت و کـجـای ایـن راه ایستاده ایم. حال شما بگویید گره کدام یک از این صدها مشکل را میتوان با هم گشود؟

                                                       داریوش اقبالی

سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 |

 

یکشنبه بیستم آذر 1384 |

 

پرنده مهاجر

پرنده مهاجر

 

 اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من

تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم

 

                                  صدای جاودانه داریوش

 

                                    

                                                          

جمعه چهارم آذر 1384 |