تبليغاتX
حاشا،حاشاکه هرگزازمرگ هراسیده باشم
حاشا،حاشاکه هرگزازمرگ هراسیده باشم

 
 
محمد....(mamali)

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

mamali_art@yahoo.com

 

موضوعات

داریوش

شاملو

تو برو سفر سلامت

 

پیوند ها

نرم افزار های موبایل

قرمزته

چشمان سیاه

تازه های ادبی

زمستان

دامپزشکی

یه عشق داریوش

بوف من

ملکه شهریور

زیبا

پارس فوتبال

رضا صادقی

اجناس شگفت انگيز و ارزان لينک کن

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

یادگارهای پریشان شده شاملو

دست نوشته ای از داریوش

خودمو زحمت دادم

راهي

آواز پري ها

 
 

پیوند های روزانه

اکنون

 

امكانات جانبي

RSS 2.0
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود. هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد  

Weblog Themes By Pars Theme

شنبه بیست و هشتم آبان 1384 |

 

دو خطیم از خودم

 

آسمان

 

آسمان آبی

قناری خوشخوان

                       و نگاهی منتظر

آسمان غرق تمنا

بلبلان آواز خوان

                     و نگاهی نگران

آسمان همدم لکه ای از ابر سیاه

بازها در پرواز

                  ونگاهی سر گردان

آسمان مملو از ابر سیاه

کرکسان در پرواز

                      و نگاهی مرده

شنبه بیست و هشتم آبان 1384 |

 

چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 |

 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

و سکوت در صعود شاملو بلند ترين فرياد درد

 

 

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 |

 

زندگينامه

احمد شاملو در سال 1304 هجري شمسی به دنيا آمد. پس از آنكه تحصيلات ابتدايي و متوسطه را به پايان رسانيد به كار نوشتن روي آورد و از سال 1319 هجري شمسی نوشته ها و مقالاتش در مطبوعات منتشر شد. در سال 1326 شمسي نخستين مجموعه اشعارش كه شامل قطعات نثر و نظم او به نام "آهنگهاي فراموش شده" بود به چاپ رسيد. شاملو مجموعه ديگري از اشعارش را به نام قطعنامه به چاپ رسانيد و پس از چندي جزوه اي ديگر به نام"23" از او انتشار يافت كه اين دو كتاب، هياهويي در ميان شاعران مخصوصاً شعراي نوپرداز به وجود آورد و منشأ تحولي شد كه از آن عده كثيري شاعر جوان پديد آمد. شاملو چندي سردبير مجله سخن نو و مدتي سردبير مجله علمي و روزنامه هنرنو و مجله روزنه بود و آهنگ صبح را با همكاري ديگران منتشر ساخت. استاد احمد شاملو در تاريخ اول مرداد سال 1379 هجري شمسی دار فاني را وداع گفت.

    

روحش شاد...یادش گرامی

                                    

 

                                                                          

یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 |

 

در این بن بست

دهانت را ميبويند
مبادا که گفته باشی دوستت ميدارم
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
اتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست نازنین
ان که بر در میکوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ امده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
انک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کوله و ساطوری خون الود
روزگار غریبیست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...

                                    استاد  احمد  شاملو             

                                

 

                     صدای جاودانه داریوش                                  

یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 |

 

کلامی از داریوش

نمی خواهم نا اميد باشم...

نمی خواهم نا اميد باشم... نمی خواهم نا اميد باشم که ما انسانهای خود محور، آزادی را به دار آويختيم. اين خانه، خانه ماست که در آتش ميسوزد و اين همان هموطنان ما هستند که ميسوزند تا زندگی کنند و زندگی ميکنند تا بسوزند.

اينکه چرا هر روز از هم دورتر و دورتر می شويم، واقعيت دارد ولی ميتواند حقيقت نداشته باشد. اصولی ترين راه برای يکی شدن، از طريق پيوندهای انسانی و نيازهايمان با يکديگر است. می بايست عاقلانه فکر حل مشکلات کنونی باشيم، نه فکر شکست های گذشته و موفقيت های آينده. و خوشبخت ترين افراد کسانی هستند که فکر، انديشه، و اعمال خود را به چيزهايی غير از خوشبختی خود متوجه کرده اند
.

بياييد دنيا را بسازيم، نه با دنيا بسازیم
.

                            داريوش اقبالی

یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 |

 

شعری که از کودکی با من است


پريا

 

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيسو شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد

از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

« -
پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« -
پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟


شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا
!
قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل

يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من
!

گردن و ساقش ببينين
!
باد دماغش ببينين
!
امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« -
شهر جاي ما شد
!
عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا
!
ديگه توک روز شيكسه

دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن

ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار مي بينن

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا

آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن

داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! - چه خوبه
!
حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن

دور ياور برقصن
«
حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
«
قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« -
پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي
!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد

بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا
!
اومدين دنياي ما

حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه

هر كي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره

بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي هي هي
!
عقب آتيش - لي لي لي
!
آتيش مي خواي بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

دنياي ما همينه

بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه
!
مرغاي شيكسه
!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟

كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[
ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[
شدن، ستاره نحس شدن ...

وقتي ديدن ستاره

يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم

هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد

يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...

شرابه رو سر كشيدم

پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

« -
دلنگ دلنگ، شاد شديم

از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين
!
از اون بالا بياين پائين

ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم

ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود

قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد

غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين

                            استاد احمد شاملو

                                                      با صدای جاودانه داریوش

        تقدیم به دایی جمشیدم که وجودم را از کودکی روشنایی بخشید

یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 |

 

شرح حال داریوش

داريوش در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشيدی درتهران بدنيا آمد، او سالهای اوليه عمر خود را در ميانه، کرج و کردستان سپری کرد.

استعداد خدادادی او در ۹ سالگی و در زمانی که برای اولين بار برروی صحنه سن مدرسه قرار گرفت آشکار شد و در ۲۰ سالگی توسط حسن خياط باشی از تلويزيون ايران به مردم معرفی شد و با ترانه افسانه و جاويد"بمن نگو دوست دارم" در قلب مردم جای گرفت
.

داريوش هرگز با عقايد تحميلی به اجتماع خود سازگار نبود، ترانه های او حاصل اشعار و موسيقی انسانهايی وارسته چون شاملو، نادرپور، جنتی عطايی، قنبری و بيات است
.
اين موضوع سبب گشت تا ترانه های او در رابطه با عشق، صلح، آزادی و عدالت سروده شوند
.

پس از انقلاب ديگر عرصه ای برای داريوش و هنرش نبود ازاينرو وی از سرزمين مادری خود کوچ کرد
.

کارهای او شامل بيش از ۲۰۰ ترانه در ۲۵ آلبوم است
.

داريوش کنسرتهای بيشماری را در تالارهای بزرگ جهان چون notably Wembley (لندن)،Carnegie Hall (نيويورک)، Kennedy Center (واشنگتن دی سی )، Koncertos (استکهلم )، Greek Theater )لس انجلس) و Universal Amphitheater (لس آنجلس) به اجراء درآورده است
.

داريوش در هنر عکاسی نيز صاحب سبک است، همچنين در دو فيلم سينمايی "ياران" و "فرياد زيرآب" نيز ايفای نقش نموده
.
او در فستيوال موسيقی، فيلم و رسانه های تصويری که چندی پيش در بحرين برگذار شد بعنوان نماينده سبک معاصر و منحصر بفرد موسيقی ايران اين سبک را به جهان معرفی کرد و برنده بالاترين نشان صلح گشت
.

شنبه بیست و یکم آبان 1384 |

 

یاور همیشه مومن

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم


وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش حراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی


یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

                      

         

شنبه بیست و یکم آبان 1384 |