تبليغاتX
حاشا،حاشاکه هرگزازمرگ هراسیده باشم
حاشا،حاشاکه هرگزازمرگ هراسیده باشم

 
 
محمد....(mamali)

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

mamali_art@yahoo.com

 

موضوعات

داریوش

شاملو

تو برو سفر سلامت

 

پیوند ها

نرم افزار های موبایل

قرمزته

چشمان سیاه

تازه های ادبی

زمستان

دامپزشکی

یه عشق داریوش

بوف من

ملکه شهریور

زیبا

پارس فوتبال

رضا صادقی

اجناس شگفت انگيز و ارزان لينک کن

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

شعری از خسرو گلسرخی

یادگارهای پریشان شده شاملو

دست نوشته ای از داریوش

خودمو زحمت دادم

 
 

پیوند های روزانه

اکنون

 

امكانات جانبي

RSS 2.0
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود. هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد  

Weblog Themes By Pars Theme

منتظری آزادیت مبارک

 

 

درگذشت آیت الله منتظری را تسلیت می گویم

دوشنبه سی ام آذر 1388 |

 

شعری از خسرو گلسرخی

سرود پیوستن

باید که دوست بداریم یاران

 باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر چه رسا نیست
 باید یکی شود
 باید تپیدن هر قلب اینک سرود
باید سرخی هر خون اینک پرچم
باید سرخی هر خون اینک پرچم
باید که قلب ما
 سرود ما و پرچم ما باشد
باید در هر سپیدی البرز
نزدیک تر شویم
 باید یکی شویم
 اینان هراسشان ز یگانگی ماست
 باید که سر زند
طلیعه خاور
 از چشم های ما


خسرو گلسرخی

چهارشنبه بیستم آبان 1388 |

 

نقد ترانه های بن بست و خونه از دکتر سیامک بهرام پرور 

 

نقد ترانه بن بست

 

ترانه ي بن بست قرابت ها و تناقض هاي جالبي با ترانه خونه دارد

باز هم صحبت از يك كوچه است و خانه هايش و يك رود بزرگ

اما اين بار داستان به طور كلي متفاوت است

 

ميون اينهمه كوچه كه بهم پيوسته

كوچه ي قديمي ما كوچه ي بن بسته

 

مي بينيد كه اين بار صحبت از ويراني نيست صحبت از بن بست بودن و قدمت است

در حقيقت اينجا شاعر رويكردي به اسلوب ساختن كوچه – وطن دارد و نكته اي كه مورد توجه قرار مي دهد بسيار تامل بر انگيز است

بن بست بودن كو چه ي بن بست كوچه ئي بي ارتباط است كوچه ئي كه به هيچ جائي راه نمي برد حتي به نا كجا

اما چرا كوچه وطن شاعر بن بست است و فراسوي اين بن بست چيست ؟ شاعر ما را با اين سوال ها به بند دوم مي برد

 

ديواره كاهگليه يه باغ خشك - كه پر از شعراي يادگاريه

بين ما مونده و اون رود بزرگ - كه هميشه مثل بودن جاريه

 

پس اين كوچه بن بست است چون يك ديوار كاهگلي راه را بسته است

خصوصيات اين كوچه جالب توجه است كاهگلي و پر از شعراي يادگاري و محدود كننده يك باغ خشك

با كمي تفكر مي توان دريافت كه صحبت از قدمت اين ديوار است

ديواري كه در عصر آهن و سيمان و بتون از كاهگل ساخته شده است و از ياد نبريم كه كاهگل و اصولا بوي كاهگل پشتوانه اي از حس قدمت در خود دارد

پس از آن تركيب پر از شعر هاي يادگاري مي آد پس اين ديوار ارزشمند است و ارزش آن به يادگاري هائي است كه در طول زمان بر آن نگاشته شده است و آخر اينكه محدود كننده يك باغ خشك است يعني در حقيقت پاسدار هيچ است

باغي كه ثمره و بهره اي از زيبائي ندارد اما چرا اين باغ خشك است ؟

چون ديوار بين ما و رود بزرگ واقع شده است كه مي تواند سرچشمه سبزي اين باغ باشد

اين رود كه مثل بودن جاري است نجات دهنده باغ است اما ديوار مانع سرسختي است

به روشني پيداست كه ديوار كاهگلي نماد سنت و باورهاي سنتي خشك است و در مقابل آن رود بزرگ نماد نوشدن و جاري شدن و سبز شدن است و شاعر معتقد است كه ما به باورهاي قديمي و خرافي مان چنان دلباخته ايم كه نه خشكي باغ برايمان مهم است نه رود برايمان اهميت دارد

 

صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماس

اين صدا لالائيه خواب خوبه بچه هاس

 

نكته جالب اين جاست كه همه مي دانيم رود وجود دارد

حتي بچه ها به زيبائي هاي رود واقفند اما تنها به آواي دورادور از آن دل خوش كرديم و در نتيجه چنين آوايي بجاي آن كه اسبابي براي بيدار كردن باشد تنها به درد لالائي و خوابيدن و رويا ديدن مي خورد

 

كوچه اما - هر چي هست - كوچه ي خاطره هاس

اگه تشنه است اگه خشك - مال ما كوچه ي ماس

 

شاعر كه خود اهل همين كوچه وطن است دليل را به زيبائي بازگو مي كند

چون اين كوچه كوچه خاطره هاي ماست و تخطي از اين خاطره ها انگار مالكيت ما را بر اين كوچه بهم مي زند و ادامه مي دهد

 

توي اين كوچه بدنيا اومديم

توي اين كوچه داريم پا ميگيريم

يه روزم مثل پدر بزرگ بايد

تو همين كوچه ي بن بست بميريم

 

اين كوچه وطن همه زندگي ماست و حتي موطن همه مرگ ما پس بايد بي هيچ تغييري حفظش كرد مثل عصر پدر بزرگ ها

شاعر اين جا با قراردادن خود – يا به عبارتي نيمه سنتي خود – به عنوان راوي – دلايل اين حفظ سنت را با شيوه هاي احساس انديش باز گو مي كند اما نيمه مدرن او نيز كه نسبت به نيمه سنتي اش عقل انديش تر است حرفاي خودش را دارد

 

اما ما عاشق روديم مگه نه

نمي تونيم پشت ديوار بمونيم

ما يه عمره تشنه بوديم مگه نه ؟

نبايد آيه ي حسرت بخونيم

 

عقل مي گويد كه آيا آب جان داروي خشكي باغ نيست ؟

آيا باغ خشك و بي ثمر اصولا افتخاري دارد كه ديوار كاهگلي داشته باشد ؟

آيا براي فرار از زنجير اين حسرتها نبايد لبان تشنه را با زلالي رود آشتي داد؟

اينها همه تقابل سنت و مدرنيته است چيزي كه بيش از هر چيزي در دهه هاي چهل و پنجاه در ايران غوغا مي كرد

در حقيقت انسان موجودي دو پاره بود كه نيمش به واسطه تربيت و تاثير اجتماع خصوصيات سنتي اش را حفظ و نيمي ديگر به واسطه ي تحولات دنياي خارج به سمت مدرنيته حركت كرده بود

محصول اوليه اين دو پاره گي بي لذتي خواهد بود بي لذتي و حسرتي كه آثارش را به شكل ياس و دل مردگي و سر خوردگي مي توان ديد

چنين خصوصياتي در تمام جوامع در حال گذار ديده مي شود

و شاعر به زيبائي اين دو پارگي را به نمايش مي گذارد و البته نهايتا تصميم عقل آينده انديشش را برتر مي بيند و مي سرايد

 

دست خسته مو بگير - تا ديوار گلي رو خراب كنيم

يه روزي - هر روزي باشه دير و زود

مي رسيم با هم به اون رود بزرگ

تناي تشنمونو مي زنيم به پاكي زلال رود

 

جالب اين جاست كه شاعر با اين كه خسته است اما مي داند كه عجله در اين روند تكويني تنها مي تواند اثر سو داشته باشد

او مي داند كه يك روز دير يا زود بالاخره اين اتفاق خواهد افتاد لذا اصرار نمي كند كه همين حالا جامعه بايد سير تحولات خويش را در گستره ي زمان طي كند و با رشدي گام به گام به جايي برسد كه ديگر آواي دلپذير رودسار سبزي و آباداني تنها يك خيال نباشد و پاكي و زلاليش پذيراي تن هاي تشنه گردد و اين گونه است كه شاعر هم چنان نور اميدواري اش را بر كوچه بن بست مي تاباند.در نقد ترانه خونه و بن بست به اين خلاصه مي رسيم كه

شاعر گذشته پر عظمت خانه – وطن را در شعر خونه مي ستايد و پاس مي دارد و دلتنگ آن عظمتها ست و از سوي ديگر در ترانه بن بست از باورهاي قديمي كه ديواري در برابر شكوفائي كوچه – وطن هستند گلايه مي كند

در خونه اين مفاهيم را مي بينيم

خانه – خاطرات قديمي از خانه – نادلپذير بودن فعلي خانه – رود – تصميم براي باز ساختن خانه

ولي در بن بست با اين تركيب ها طرف هستيم

كوچه – خاطرات قديمي كوچه – نادلپذير بودن فعلي كوچه – رود – تصميم براي نو آفريني كوچه

شباهت غير قابل انكار است ولي اين ظاهر كار است چون شيوه استفاده از مفاهيم در اين دو شعر تقريبا در تضاد با هم قرار دارد

در خونه ويراني خانه به سبب سيل است كه از رود برخاسته پس رود مولفه اي منفي است كه سيل آب آن ويرانگر خانه است

اما در بن بست كوچه خشك است چون ما قصد خراب كردن ديوار كاهگلي كه سدي بر رود است را نداريم و مي بينيم كه رود مولفه اي مثبت است كه سبزي و آباداني را

به همراه مي آورد

راستي شما دوست عزيز و دوستدار ترانه راز ماندگاري اين ترانه ها را در چه مي دانيد از ميان اظهار نظرات مختلف در مورد ترانه هاي استاد ايرج جنتي عطائي - تكرارنظر استاد تورج شعبانخاني براي حسن ختام اين بخش مرتبط تر از سايرين است

ايرج از يك دغدغه اجتماعي به يك ترانه پر احساس عاشقانه مي رسيد و اين يكي از دلايل ماندگاري آثار اوست.

 


 

نقد ترانه ي خونه

 

خونه ترانه اي كاملا نمادين است در عين عال در دسته شعر حكايتها نيز جاي مي گيرد روايت ترانه از زمان حال با اين بند شروع مي شود

 

خونه - اين خونه ي ويرون - واسه من هزار تا خاطره داره

خونه - اين خونه ي تاريك - چه روزائي رو بيادم مي آره

 

در همين بند ابتدائي ما با چند مفهوم كليدي همراه مي شويم ويراني و تاريكي

حال حاضر و خاطره روزهاي گذشته و در مي يابيم صحبت از خانه ايست كه گذشته هاي زيباي پر نورو غرورش را با تاريكي و ويراني عوض كرده است اما چرا؟

و با اين سوال به بند دوم مي رويم

 

اون روزا يادم نمي ره - ديوار خونه پر از پنجره بود

تا افق - همسايه ي ما - دريا بود ستاره بود منظره بود

 

شاعر چرا را بي پاسخ مي گذارد ولي از زيبائي هاي گذشته با حس نوستالژيك خود سخن مي گويد پنجره نماد روشنائي و ارتباط - دريا نماد وسعت و زيبائي - ستاره نماد اميد و نور ...همه و همه منظره هاي فراموش نشدني اند و باز مي سرايد

 

خونه خونه - جاي بازي - براي آفتاب و آب بود

پره نور واسه بيداري - پره سايه واسه خواب بود

 

در اين بند دو نكته وجود دارد

اول افسوس حاصل از تكرار خونه در مصرع اول كه از حيث فرم حالتي دريغ خواهانه ايجاد مي كند كه اين حالت با مفهوم شادماني كلمه بازي به تضادي جالب توجه مي رسد و دوم اشاره به اين كه در اين خانه همه چيز سرجايش بوده است

نور براي بيداري - سايه براي خواب يعني جمعي از تضادها كه با حضور بموقع خود به واسطه نظم مناسب - زاينده آرامش و زندگي اند ادامه مي دهيم

 

پدرم مي گفت قديما كينه هامونو دور انداخته بوديم

توي برف و باد و بارون - خونه رو با قلبامون ساخته بوديم

 

براي ساختن چنان خانه بايد هم چنين بود اگر قرار باشد زيبائي باشد زشتي كينه به كار نمي آد و اگر قرار باشد جائي براي بازي پر تلالو آفتاب و آب ساخت بايد با برف و باد و باران - مظاهر قهر تقدير و طبيعت جنگيد - و چنين جنگي جز با نيروي عشق ميسر نيست عشقي به خانه و خانمان و وطن

 

خونه عشق مادرم بود - كه تو باغچه اش گل اطلسي مي كاشت

خونه روح پدرم بود - چيزي رو هم پاي خونه دوست نداشت

 

نه تنها تركيب واژگان اين چند بند سرشار از نرمي و لطافت و زيبائي است پنجره دريا ستاره آفتاب آب نور سايه قلب عشق اطلسي روح ...وبا نگاهي دقيقتر به راحتي مي توان دريافت كه موسيقي شعر از آغاز با لحني كش دار و لالائي وار آغاز مي شود و بتدريج در دو بند اخير با افزوده شدن بر طول مصرعهاي زوج اين ا لحن آرام و رودخانه وار تقويت مي شود تا خواننده در آرامش اين ياد آوري هاي زيبا غرق شود و به هم حسي با راوي در عشق به اين خانه و خانمان نزديك شود

اما به ناگهان بند بعدي با وزن كوبشي و مقطع و كوتاهش مانند پتك بر سر مخاطب آوار مي شود

 

سيل غارتگر اومد - از تو رود خونه گذشت

پلا رو شكست و برد - زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سيل - خونه رو ويرونه كرد

پدر پيرمو كشت - مادر و ديوونه كرد

 

همانطور كه سيل به ناگهان سر مي رسدهمه چيز در شعر نيز به ناگهان اتفاق مي افتد

وزن كوبشي و كوتاه مي شود كلمات از لطافت به خشونت مي رسد سيل غارتگر شكست برد زد ويرونه كشت ديوونه و ... و كليت شعر به يك نفس نفس زدن ديوانه وار از ترس تشبيه مي شود

از سوي ديگر تعدد فعلها در اين دو بند حكايت از زيرو رو شدن همه چيز دارد و سرعت اين فرايند

و درست همين جاست كه ما جواب چراي بند آغازين را به بي رحمانه ترين شكل مي گيريم اما سيل همانطور كه ناگهاني آمده ناگهاني هم خواهد رفت و البته دريغ و افسوس در پس خود به جا خواهد گذاشت دريغي كه با لحني كشدار تر از آغاز مويه مي كند.

 

حالا من موند مو اين ويرونه ها

پره خشمو كينه ي ديوونه ها

 

اما راستي آيا اين پايان ترانه است شايد اگر ترانه سراي ديگري غير از جنتي بود همين پايان تلخ و مويه وار را بر مي گزيند و تمام اما او با تمام گلايه اي كه از اوضاع دارد و سياهيها را مي بيند اميد به نور را نيز از دست نداده است پس مي سرايد

 

من زخمي من خسته من پاك

مي نويسم آخرين حرفو رو خاك

 

كي مياد دست توي دستم بزاره

تا بسازيم خونه مونو دوباره

 

انسان وظيفه اي جز ساختن ندارد حتي اگر هزار بار سيل غارتگر از هزار رودخانه بگذرد رسالت انساني چيزي جز اين نيست اما اين را هم باور دارد كه يك دست صدا ندارد و اصولا - خانه وطن تنها براي ( من ) نيست مال ( ما ) است و شاعر آخرين حرفش را بر روي سنگ خاكش مي نويسد تا اگر از امروزيان اش كسي به همراهيش بر نخاست فرداييان او ياري گرش باشند

ناگفته پيداست كه ترانه ماندگار خونه ستايشي از گذشته پر شكوه وطن و نكوهش ويراني اش در زمانه ي شاعر است شاعر خود را ميراث دار آن گذشته پر نور مي داند و به همين سبب تن به تاريكي و ويراني نمي تواند بسپرد

دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

 

خوندن شعری از کارو خالی از لطف نیست و نیاز به تاملی که باید باشه

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

 

 

شنبه نهم آبان 1388 |

 

رسیدن به روزای خوب آرزوی همه ی آدمهاست بیاید با هم به اون روزای خوب برسیم

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

 

 

از "كتاب كوچه" ، اثر احمد شاملو

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده"!

مرد به قصد فرار به كوچه‌يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌يي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!

مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!

مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم!". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود.. چون رازش فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد .گفت: "اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي‌كنم.

قاضي گفت: "دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!" و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!

جوانِ پدر مرده را پيش خواند .گفت: "اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام."

قاضي گفت: "پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!" و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بي‌مورد محكوم كرد!

چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج)  اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!" مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.

قاضي آواز داد: "هي! بايست كه اكنون نوبت توست!"

صاحب خر همچنان كه مي‌دود فرياد كرد: "مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهند خر مرا از كره گي دُم نبوده است.

دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |

 

آنگاه که سیاهی ردای سپید بر تن می کند

اهریمن رنگ خدایی به خود می گیرد.

" دهانت می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم "

شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |

 

یادگارهای پریشان شده شاملو

به نقل از جدید آنلاین

 

سال گذشته درست در چنین روزهایی که برف سپید بهمن ماه زمین را پوشانده بود، گزارش خانه بامداد را تهیه کردم. آن زمان حتا فکر نبودن وسایل و یادگاری های شاملو در آن خانه هم برایم تصورناشدنی و باور نکردنی بود. اما امروز با گذشت یک سال از آن روزها، و بازهم با برف سپید بهمن ماه، آن تصور ناشدنی، در تصویر آمد. چون در روز پنجشنبه و جمعه ۲۶ و ۲۷ دی ماه  آن چه که از احمد شاملو یکی از بزرگترین شاعران فارسی زبان در قرن بیستم به جا مانده بود و بنا بود موزه ای شود برای گرامیداشت یاد و خاطره، از این خانه برده شد.
سیاوش، پسر ارشد شاعر، در مزایده ای که خود نیز در آن سهیم بود برنده شد، و وسائلی را که از شاملو در خانه ومحل سکونت همسر شاعر،  آیدا شاملو (سرکیسیان)، واقع در دهکده پردیس کرج، از شاملو به جا مانده بود، برد.
شما در گزارش سال پیش من که لینک آن را در کنار این صفحه می بینید، خانه را آن گونه که آیدا آراسته بود می توانید ببینید.
بار دیگر من شما را به دیدار این خانه، پس از بیرون برده شدن وسایل شاملو، دعوت می کنم. اما در این میان یادداشتی هم دارم از آیدا همسر شاملو که در آن دو نامه از احمد شاملو را نیز آورده است.
آیدا، که این روزها سخت غمگین است، می خواهد بار دیگر خانه اش را درخور کسی چون احمد شاملو بازآرایی کند.  آیدا می گوید: "ما با تلاش، همیاری و هم فکری دوستان و دوستداران شاملو در صددیم که با هر آنچه یادمان شاملو باشد، در همین فضا با ظرافت و آراستگی محیطی در خور نام او فراهم کنیم."
با این امید که این گزارش، آن گونه که آیدا می خواهد، گامی باشد برای بار دیگر گردهم آوردن یادگارها و خاطره های پریشان شده شاملو.
" هیچ  کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی جواب نمانده است."
                                                                    احمد شاملو
آیدا شاملو به گفته اکتاویوپاز " خاطره شعله ایست شناور ." از همه این خانه و وسایل آن، خاطرات بسیار دارم. تمام وسایلی که هر یک به نوعی تداعی کننده یاد اوست و روزهای با او بودن.
از صفحه های موسیقی که به آنها علاقه خاصی داشتیم و چه شب ها که تا صبح در کنار هم به شنیدن آن دل می سپردیم و یا فیش ها و یاداشت های کتاب کوچه که روزها و سال های متمادی وقتمان را صرف آن کردیم، تا خاطره هدایایی که از دوستان هنرمندمان به ما اهدا شد و آنها نزد ما امانت بود و متاسفانه ... .
به هر شکل جای جای این خانه و جزجزء آن برای من بو و یاد شاملو را زنده نگه می دارد.
و حالا به هر دلیل بیشتر یادگارهای او در خانه اش نیستند.

در هر حال این خانه را از سال ها پیش قرار بود یادگارهای شاملو را در خود حفظ کند و حس حضور او را تداوم بخشد، به مانند خانه نیما در یوش و یا خانه موتزارت در سالزبورگ و یا گوته در فرانکفورت و...  پس ما با تلاش، همیاری و هم فکری دوستان و دوستداران شاملو در صددیم که با هرآن چه یادمان شاملو باشد، در همین فضا با ظرافت و آراستگی، محیطی در خور نام او فراهم کنیم.

سه شنبه بیستم اسفند 1387 |

 

دست نوشته ای از داریوش

در مسیر سفری که به باکو دارم ، می دانم حادثه ای در راهه، حادثه ای که تا این حد با آن روبرو نشدم . 2 ساعت و 45 دقیقه پرواز بر فراز سرزمین ام... معنی مبهوت و کبود وگس را لمس کردم، و نگاهم را از خاک خسته بر نمی داشتم.
بندرعباس، شیراز، اصفهان...
بالهای خیالم را باز کردم تا به هر کجا که خواست، پرواز کند.
روزگار غریبی است! زمانی در ایران بودم و تلاشم این بود که خارج شم ، حالا بیرون از اون سرزمین همه جا میشه رفت، جز خانه!
الان تهران را زیر پا دارم، آسمان اش گرفته و ابری است؛ سوسوی چراغی را از پشت ابرها نمی بینم، ولی می بینم که پشت این ابرها، در کوچه پس کوچه های سرزمینی که از خاطرات کودکی ،نوجوانی و جوانی ام پرشده اند، چه میگذرد. حس غریبی دارم، یاد شعر زیبای حمید مصدق می افتم، هنوز بخشی از وجودم در آنجا باقی است .
با تو ام ای دلبند،
سوی ابری که نخواهد آمد، و نخواهد بارید،
چشم امید مبند،
همتی هست اگر، با من و توست
تا در این خشک کویر،
از دل سنگ برآریم آبی...
دنیای تصویر رویا چه بی حد و مرزه!
لحظاتی در خاطراتم گم شدم، کوچه پس کوچه های تهران، خاطرات دور، خاطرات شیرین، شکست ها، شیفتگی ها و آشفتگی ها، روزهای تلخ و شیرین، لحظات ناب و فراموش نشدنی با یاران، خاطره هایی خاموش اما پرهیاهو، یادگار دوران قبل از این کوچ غریب به دیار غربت...
تا چراغ وطنم خاموش است،
سوگوارانه جهان میگذرد
خون گل میچکد از ثانیه ها
شب پر از نعش جوان میگذرد...

داریوش
6 ژانویه 2009

سه شنبه بیستم اسفند 1387 |

 

خودمو زحمت دادم

"" وه چه بیرنگم

نمی دانم سخن گفتن دلیل تازه ای دارد

که آتش را نمی خواهم

خواندن بهر تو می سازم

چه افسوس گویان خاطرم چنگ می اندازی

نفس را سخت بر من می سازی

تو باش و اوج من باشی

که گر گیرم

چنگ را بهر تو سازم

نغمه ای نو را بیاویزم ""

سه شنبه ششم اسفند 1387 |